گنج

شمارهٔ ۳۸۹

شب نیست که خون نبارم از چشمزآنگه که برفت یارم از چشم
خونی که بخوردم از غمش دیامروز چرا نبارم از چشم
از گریه برفت چشمم از کاروز دست برفت کارم از چشم
گویی به مدد نیامد امسالاشکی که برفت پارم از چشم
از وی چو کنار من تهی شدپر گشت ز خون کنارم از چشم
من قصهٔ خود به آب شنگرفبر خاک همی نگارم از چشم
از اَندُهِ دل به صورت اشکهردم جگری ببارم از چشم
غواص غمم بدل فروشدتا دانهٔ دُر برآرم از چشم
زین میل و نظر شکایت و شکردارم ز دل و ندارم از چشم
زآن شب که تو را چو سیف دیدمشب نیست که خون نبارم از چشم