شمارهٔ ۳۸۱
بغیر دوست نداند کسی که من چه کسماز آنکه من شکرستان دوست را مگسم
سحرگهی که من از شوق او برآرم آهچو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسنز نعمت دو جهان جز تو نیست ملتمسم
جواب داد که مسکین من آب حیوانموگر چنانکه سکندر شوی بتو نرسم
از آن زمان که مرا بر در تو آب نماندچو خاک از سر ره برنداشت هیچ کسم
بروز بر سر کوی تو از سگم بیم استبشب روم که ز سگ باک نیست ار عسسم
بدامنت نرسد دست چون ز درویشیبآستین خود ای دوست نیست دست رسم
بگیر جیب من و پیش کش مرا مگذاربدان رفیق که دامن همی کشد ز پسم
بصدق کردم دعوی که سیف فرغانیغلام تست و مؤکد همی کنم بقسم