گنج

شمارهٔ ۳۸۰

از عشق دل افروزم چون شمع همی سوزمچون شمع همی سوزم ازعشق دل افروزم
ازگریه وسوز من اوفارغ ومن هر شبچون شمع زهجر او می گریم و می سوزم
درخانه گرم هر شب ازماه بود شمعیبی روی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم
در عشق که مردم رااز پوست برون آردازشوق شود پاره هر جامه که بر دوزم
هر چند فقیرم من گر دوست مرا باشدچون گنج غنی باشم گر مال بیندوزم
دانش نکند یاری در خدمت او کس رامن خدمت او کردن از عشق وی آموزم
چون سیف اگر باشم در صحبت آن شیرینخسرو نزند پنجه با دولت پیروزم