شمارهٔ ۳۸۲
به روز وصل ز هجران یار میترسماگرچه یافتهام گل ز خار میترسم
درون قلعه مرا گرچه یار و دوست بسیستز دشمنان برون از حصار میترسم
چو روی دوست اگر چند حال من نیکوستولی ز چشم بد روزگار میترسم
چو باد فتنه برانگیخت گرد از هر سوبر آن عزیز چو چشم از غبار میترسم
در این حدیقه که گل جا نکرد گرم در اوز باد سرد بر آن لالهزار میترسم
به قطع حبل تعلق که محکم افتادستز حکم مبرم پروردگار میترسم
هراس بنده ز بازوی کامکار علیستگمان مبر که من از ذوالفقار میترسم
پیادگان حشم خود به اسب مینرسندز رخش رستم چابکسوار میترسم
اگرچه رفت زمستان و شاخها گل کردولی ز جارحه اندر بهار میترسم
چو بحر و موج ببینم چگونه باشد حالکه من ز کشتی دریا گذار میترسم
به بوسه از دهن دوست مهرهٔ تریاکبه لب گرفته ز دندان مار میترسم
از آنکه من غم او میخورم ندارم خوفاز این که غم نخورد غمگسار میترسم
در این میان ز جدایی چو سیف فرغانیورا گرفتهام اندر کنار میترسم