گنج

شمارهٔ ۳۷۸

اگر شبی ز وصال تو کام برگیرمغذای جان ز لب تو مدام برگیرم
چه باشد از پس چندین هزار ناکامیاگر من از لب شیرینت کام برگیرم
دلم بسوخت درین غم بگوی تا از تواگر مرا طمعی هست خام برگیرم
تو صید من نشوی ور کنم ز جان دانهبر آن نهادم دل را که دام برگیرم
مرا ز لعل لبت بوسه یی تمنا هستوگر چنانک نبخشی بوام برگیرم
مقیم کوی توام، دل نمی کند رغبتکه خاطر از تو و رخت از مقام برگیرم
فغان مرغ سحر دوش خود مرا نگذاشتکه حظ خویشتن از تو تمام برگیرم
شمایل تو یکی از یکی بدیع ترستبگوی تا دل خویش از کدام برگیرم
سخن ز شرم تو پوشیده تا بکی گویمحجاب شبهه ز روی کلام برگیرم
مرا چو لعل تو هر جزو گوهری گرددچو شمع اگر ز نگین تو نام برگیرم
مرا بکام رسان از لبان خود گرچهمن این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مرا اگر تو مشرف کنی بدشنامیمنش بجای هزاران سلام برگیرم
کمینه بنده تو گفت سیف فرغانیکه بار خدمت تو چون غلام برگیرم