گنج

شمارهٔ ۳۷۱

بیک نظر دل خلقی همی برد یارمبمن نگر که بدان یک نظر گرفتارم
مرا خود از خبرش بود حال شوریدهکنون بیک نظر او تمام شد کارم
ورا اگر دگری یافت و از طلب بنشستمن آن کسم که پس از یافتن طلب کارم
شبی بخدمت او خلوتی خوهم تا روزکه او ز لب شکر و من ز دیده دربارم
چراغ وارم از آن پس اگر کشند رواستستاره وار چو با مه شبی بروز آرم
امیر ملک ورا طالب است و من در عشقنمی خوهم که فرومایه یی بود یارم
تو همت من مسکین نگر که چون فرهادبرای شیرین با خسرو است پیکارم
من از مدام املهای خویش بودم مستشراب عشقش از آن سکر کرد هشیارم
کنون نخسبم جز بر درش چو سگ همه روزکه شب روان رهش کرده اند بیدارم
بدین گنه که دلم قدر وصل تو نشناختگرم بهجر عقوبت کند سزاوارم
اگر چنانکه زدی لاف سیف فرغانیکه من ببذل درم سرخ رو چو دینارم
میان خلق تفاوت بسیست در گوهرکه دوست را تو بزر من بجان خریدارم
طریق اهل دل اینست کاین امانت جانکه دوست داد بمن من بدوست بسپارم