گنج

شمارهٔ ۳۷۰

باز بر لوح ضمیر از وصف روی دلبرمنقش معنی می نگارد خاطر صورت گرم
ای بگرد کوی تو جان همچو حاجی در طوافدر پناه عشق تو دل همچو کعبه در حرم
گر ببالای تو ای عالی بتورایات حسنیک علم باشد مرا عالم بگیرد لشکرم
ور چو عشاق تو کندر ره ز سر سازند پاییک قدم باشد مرا از هر دو عالم بگذرم
عشق را می نوشم و غم می خورم، پاینده بادبر من این نعمت که هم می نوشم و هم می خورم
زآب چشمم می بروید تخم انده در دلمزآتش دل می بجوشد دیگ سودا در سرم
گر توانگر نیستم در ملک تو در کوی تواز گدایی آنچنان شادم که درویش از درم
خاک کویت گشتم ار آبیم باشد بر درتپادشاهان چون گدایان نان بخواهند از درم
هرچه هستم از همه عالم مرا نسبت بتستگر بخواری همچو خاکم ور بعزت چون زرم
روی خوب تو که تابانست از وی نور حسنداد پیغام و مرا ارشاد فرمود از کرم
سیف فرغانی اگر دیدار خواهی برگشاچشم معنی تا ببینی صورت جان پرورم