شمارهٔ ۳۶۹
عشقم دلیل شد بسوی دوست راه دیدماز خویشتن بدر شدم آن بارگاه دیدم
علمی و عالمی را کآوازه می شنودمناخوانده درس گفتم و نارفته راه دیدم
دنیا بدید طبع چو خر در رمید و گفتااینجا کنم درنگ که آب و گیاه دیدم
عالم بساط بازی شطرنج امتحانستمن رخ بدین طرف نکنم زآنکه شاه دیدم
چون روی جانم از طرف خود بکشت او رازآن پس بهر طرف که بکردم نگاه دیدم
امروز بر سریر سعادت رسید پایمکز تاج وصل او سر خود (را) کلاه دیدم
ای خورده نان خشک امل روزه گیر و بنشینمن عید می کنم پس ازین زآنکه ماه دیدم
دیدم گناه غفلت خود را عذاب دوریاکنون بهشتیم که جزای گناه دیدم
در بوته مجاهده گشتم چو سیم صافیاکنون زغش خویش برستم که کاه دیدم
خوش خوش دلم بر انفس و آفاق مطلع شداکنون رسم بخدمت شه چون سپاه دیدم
چون یوسفم عزیز و مکرم بمصر وصلشاکنون بتخت ملک رسیدم که چاه دیدم
آن جام وصل وآن رخ زیبا که بود امیدمبی امتناع خوردم و بی اشتباه دیدم
دولت بصدر صفه الاالهم رسانیداز بس که آستان و در لا اله دیدم