شمارهٔ ۳۷۲
مدتی شد که من از عشق تو سودا دارمغم و اندوه تو را در دل و جان جا دارم
یوسف مصر ملاحت شدی ای جان عزیزور نه من با تو چرا مهر زلیخا دارم
گوئیم دست بدار از خود و در ما پیوندخود مرا دست کجا تا ز خودش وا دارم
حور فردوس مرا گر به تمنا طلبدمن نه آنم که به غیر از تو تمنا دارم
گرچه آنجا که تویی مینرسم از سر جهدپایم ار چند که اینجاست دل آنجا دارم
یک به یک جز تو فرامش کنم و بر دو جهانچار تکبیر بگویم چو تو را یاد آرم
ور ز صحرا به سوی خانه روم بی یادتهمچو خر بهر علف روی به صحرا دارم
چون که دریای دل از موج غمت در شورستمن که یک قطره آبم دل دریا دارم
من درین خانه برای تو مقیمم ورنیقبهای برتر ازین گنبد اعلا دارم
وعده وصل تو را خلق جهان منتظرنداین توقع نه من دلشده تنها دارم
چهره زرد مرا هر که ببیند داندکه من از آل رخت این همه تمغا دارم
سیف فرغانی هر روز چو سعدی گویداین منم بی تو که پروای تماشا دارم