شمارهٔ ۳۶۴
مجلس انس ترا چون محرم راز آمدمپیش شمع عشق چون پروانه جان بازآمدم
عشقت آمد در درونم از حجاب خود برونرفتم و اینجازبهر کشف آن راز آمدم
همچو نی درمجلس تو سالها بودم خموشبر دهان من نهادی لب بآواز آمدم
گر نوازی ور زنی هرگز ننالم بی اصولکز در تسلیم با هرپرده دمساز آمدم
درمن ار آتش زدی خندان شدم چون سوختهور چو شمعم سر بریدی گردن افراز آمدم
سر بزیر پا نهادم تا مرادم دست دادچون فگندم بال وپر آنگه بپرواز آمدم
گرچه از شوق تو دارم آب چشمی همچو ابرهمچو برق از شور عشقت آتش انداز آمدم
من گدای حضرتم دریوزه من نان لطفنی زبهر استخوان چون سگ بدرباز آمدم
سیف فرغانی همی گوید بیا خونم بریززآنکه من در کشتن خود با تو انباز آمدم