گنج

شمارهٔ ۳۶۵

ای توانگر چو (ن) گدایانت بدر باز آمدمنان نمی خواهم بسوی آبخور باز آمدم
اهل عالم را زلطف و حسنت آگاهی نبودزآن سعادت جمله را کردم خبر باز آمدم
بود آرامیده گیتی از حدیث عشق توکردم اندر هر طرف صد شور و شر بازآمدم
هدهدی جاسوس بودم زین سلیمانی جنابنامه یی سوی سبا بردم دگر بازآمدم
آفتاب آسا شدم بر بام روزن بسته بودسایه یی بر من فگن کاینک ز در بازآمدم
با لب خشکم وفای عهد دامن گیر شدآستین از آب دیده کرده تر بازآمدم
ملک خسرو بود دنیا عشق ازو سیریم دادشور شیرین در سرم رفت از شکر بازآمدم
شاه طبع ارچه بچوگانم زمیدان برده بودزیر پای اسب تو چون گو بسر بازآمدم
بود اقبال مرا خر رفته و برده رسنروی عیسی دیدم از دنبال خر بازآمدم
در شب ادبار من مرغ سعادت پر بکوفتچون خروس از خواب خوش وقت سحر بازآمدم
بوم محنت بال طاوسان بختم کنده بودمرغ دولت چون برون آورد پر باز آمدم
طلعت یوسف چه خواهد کرد گویی با دلمچون ببوی پیرهن روشن بصر بازآمدم
من بنام نیک سوی معدن اصلی خویش،سکه دیگرگون نکردم، همچو زر بازآمدم
بوی عشق از دل شنودم نزد او گشتم مقیمدوست را در خانه دیدم و زسفر بازآمدم
سیف فرغانی بعشق از عشق مستغنی شویآفتابم روی بنمود از قمر بازآمدم