گنج

شمارهٔ ۳۶۳

اگر بر درگه جانان چو سگ بسیار می‌گردممن از اصحاب آن کهفم به گرد غار می‌گردم
به سان نقطه‌ای بودم به صورت مانده دور از خطچو پیوستم به حرف عشق معنی‌وار می‌گردم
درین صحرا به دم‌جویی کنون دریا همی‌باشمدرین میزان جوی بودم کنون دینار می‌گردم
چو سایل بر سرآن کو نه بهر نان همی‌آیمچو موسی بر سر طور از پی دیدار می‌گردم
چو بلبل تا نماید رو گلی اندر بهارانمزمستان بر امید آن به گرد خار می‌گردم
چو دارم در رهش پیدا سری بربسته چون نامهکنم پادرشکم پنهان و چون طومار می‌گردم
اگر تو طالبی کاری همی‌کن زآن که من باریز بی‌سرمایگی مفلس درین بازار می‌گردم
وگر تو قاصری زین سان ز ترک سر ز بذل جانتو برخیز و مرا بنشان که من بی‌کار می‌گردم
به جان دورم ز شادی‌ها ولی چون سیف فرغانیبه دل از نعمت غم‌هاش برخوردار می‌گردم