گنج

شمارهٔ ۳۶۲

نگارا گرد کوی تو اگر بسیار می‌گردمچو بلبل صد نوا دارم که در گلزار می‌گردم
تو قطب دایره رویی و من در مرکز عشقتسری بر نقطه بر یک پای چون پرگار می‌گردم
بدان گیسو که صد چون من سر اندر دام او داردرسن در گردنم افگن که بی‌افسار می‌گردم
سر میدان جان‌بازی‌ست کوی تو (و) اندر ویمحبان در چنین کاری و من بی‌کار می‌گردم
تو همچو گنج پنهانی و من در جست‌و‌جوی تودرین ویرانه‌ها عمری‌ست تا چون مار می‌گردم
بسی گرد جهان پویان بگشتم من ترا جویانبرای چشمه حیوان سکندروار می‌گردم
اگرچه حد ما نبود ولی هرگز روا نبودکه تو با دیگران یاری و من بی‌یار می‌گردم
چو تو آگاهی از حالم که شب تا روز در کویتخلایق جمله در خوابند و من بیدار می‌گردم
چو فرهاد از پی شیرین به حسرت سنگ می‌برمبه گرد خیمه لیلی چو مجنون زار می‌گردم
نه گاوم می‌کشد لکن به زیر بار اندوهتفغان اندر جهان افگنده گردون‌وار می‌گردم
به وصل خود که جان داروست مجروحان هجرت راجهانی را دوا کردی و من بیمار می‌گردم
به سان آسیا سنگم به آب چشم خود گردانمرا تا دانه‌ای باقی‌ست در انبار می‌گردم
چو بلبل گل همی‌خواهم به سان سیف فرغانیچو اشتر در بیابان‌ها نه بهر خار می‌گردم