شمارهٔ ۳۶۱
نه هرچه عشق توبود از درون برون کردممن ضعیف چنین کار صعب چون کردم
بقوت تو چنین کار من توانم کردکه سینه پر زغم ودیده پر زخون کردم
چو نفس ناقص من کرد درفزونی کممن زیاده طلب درکمی فزون کردم
نظر عصا کش من شد سوی تو واین غم رابچشم سوی دل کور رهنمون کردم
غم تو گفت بشادی برون نه از دل پایکنون که دست تصرف در اندرون کردم
چوتو عنان عنایت بدست من دادیلگام بر سر این توسن حرون کردم
مکن تعجب واین کار را مدان دشوارچو دوست کرد مدد دشمنی زبون کردم
کنون بدون غمت سر فرو نمی آرمکه بی غم تو بسی کارهای دون کردم
بگرد بام ودر تو که مرکز قطب استچوآسمان حرکت چون زمین سکون کردم
برآستان تو چون پای من قرار گرفتبزیر سقف فلک دست خود ستون کردم
مقیم کوی تو گشتم ولیک همچو ملکزجیب روزن افلاک سر برون کردم
بپای سیر که برآتشش نهم از شوقچه خاک بر سر این چرخ آبگون کردم
زعاشقان تو امروز سیف فرغانیستزپرده خارج وصدبارش آزمون کردم