شمارهٔ ۳۶۰
می سزد گر جان دهم چون دلستانی یافتمبگذرم از خارها چون گلستانی یافتم
خنده همچون گل زنم چون نوبهارم دست دادناله چون بلبل کنم چون بوستانی یافتم
بی زبانم بعد ازین چون دوست را بشناختمبی نشانم بعد ازین کز وی نشانی یافتم
گرد کوی این تمنا بس که گردیدم بسربخت در بگشاد و ناگه آستانی یافتم
کوه محنت کند جانم سالها فرهاد وارلاجرم شیرین تر از جان دلستانی یافتم
از فقیرانی درین ره بارکش همچون شترترک بار و خر گرفته کاروانی یافتم
ای دل ای دل غم مخور چون من ز ترک جان خودبهر ره زاد و برای خانه نانی یافتم
از علف زار جهان چون گوسپندم دور شدگرگ را اندر رمه همچون شبانی یافتم
من که بر معراج آن ره منبر افلاک راهمچو نازل پایه یی بر نردبانی یافتم
اندرین دنیای دون درویش صاحب ذوق راراست همچون گوهری در خاکدانی یافتم
آفتاب عشق جان سیف فرغانی بدیدگفت هنگام طلوعست، آسمانی یافتم!