شمارهٔ ۳۵۴
عاشقان راسوی خود هم خود بود جانان دلیلکعبه وصل و زاد غم، وز خویشتن رفتن سبیل
ای بقال وقیل عالم بی خبر از عشق توهر که معلومش تو باشی فارغست از قال و قیل
گرد خجلت می فشاند نور رویت بر قمرآب حیوان می چکاند تیغ عشقت بر قتیل
هرکه را زین سیم وزین زر کرد مستغنی غمتزر بنزد آن توانگر چون گدا باشد ذلیل
تا بدیدم شمع روی تو، چنان با خود گرفتآتش عشق ترا جانم که روغن را فتیل
با بلا هم خانه باشد عاشق اندر کوی تووز سلامت دور باشد پشه زیر پای پیل
طبع شورانگیز را بر جان عاشق حکم نیستآتش نمرود را تاثیر نبود در خلیل
از برای وصل جانان گر زعاشق جان خوهدهمچنان باشد که آب از جوی خواهد سلسبیل
یوسفان حسن را جاه وجمال از روی تستچون شکر از خاک مصر وچون نهنگ از آب نیل
عاشقان را چه زیان گر عقلشان نکند مدددر خلافت چه خلل گر با علی نبود عقیل
گر پیمبر وار عاشق وارهد از خویشتنوحیها آید بدو واندر میان نی جبرئیل
سیف فرغانی زغم بر عاشقان تکلیف نیستحمل کوه بیستون فرهاد را نبود ثقیل
از پی تعریف جانان را مکن در شعر ذکربهر شهرت در چمن گل را مکش بر روی بیل