گنج

شمارهٔ ۳۵۱

باغ را گرچه به رخ کرد بهشت آیین گلهمچو روی تو نباشد به رخ رنگین گل
باغ در جلوه و بلبل (شده) صاحب تمکینحال دیگر شده چون آمده در تلوین گل
چند گویم سخن باغ که همچون خارستبوستان در ره عشاق تو با چندین گل
رخ تو آتش کانون جمالست و از آنشهر پر می‌شود از روی تو در تشرین گل
جای آنست که از گلشن حسنت رضواناز پی زیب نهد بر رخ حورالعین گل
شکل موزون تو نظمی است رخت شه بیتشناظم صنع بسی کرده درو تضمین گل
گر تو دستور دهی ماه بروبد هر شباز سر کوی تو با مِکنَسهٔ پروین گل
خویشتن را همه تن جسم خوهد چون نرگستا نظر در رخ خوب تو کند مسکین گل
چیست فردوس چو در وی ننمایی تو جمالچه بود باغ که او را نکند تزیین گل
من به دیدار تو از وجد بیارامم اگرشورش بلبل دیوانه کند تسکین گل
تو چنین سرو سمن‌بار مرو در بستانکز خجالت نکند یاسمن و نسرین گل
ای عروس چمن از پرده خجلت پس ازینروی منمای که در جلوه درآمد این گل
اندرین باغ شکر با گل و گل با شکرستچون درآیی شکری می‌خور و برمی‌چین گل
در بهاران ز من این دستهٔ گل خاص‌تر استگرچه نزد همه عام است به فروردین گل
سیف فرغانی جان داد و ترا نیست غمیآری از مردن بلبل نشود غمگین گل