شمارهٔ ۳۴۹
ای ز زلفت حلقه یی بر پای دلگر درین حلقه نباشد وای دل
هرکرا سودای تو در سر بوددر دو کونش می نگنجد پای دل
غرقه گرداب حیرت از تو شدکشتی اندیشه در دریای دل
آن سعادت کو که بتوانیم گفتبا تو ای شادی جان غمهای دل
نه دلم را در غمت پروای مننه مرا در عشق تو پروای دل
رفته همچون آب در اجزای خاکآتش عشق تو در اجزای دل
چون غمت را غیر دل جایی نبودهست دل جای غم و غم جای دل
هر دو عالم چیست نزد عارفانذره یی گم گشته در صحرای دل
سیف فرغانی چو حلقه بسته دارجان خود پیوسته بر درهای دل