گنج

شمارهٔ ۳۴۱

مرا از عشق تو دستیست بر دلمرا از دست تو پاییست در گل
مرا از نقطه خالت زده موجمحیط عشق تو در مرکز دل
مرا در عالم دل خسروانندهمه فرهاد آن شیرین شمایل
دگر مردار بویحیی نگردماگر گردم بتیغ عشق بسمل
چو تو در رفتن آیی آب چشممرود اندر پی تو چند منزل
درین ره چون جرس بردارم آوازفغان از دل کنم همچون جلاجل
رفیق تست نغمت را بنالدبرین بالاشتر در زیر محمل
تو نزدیک منی من دور از توتو با من همنشین من از تو غافل
بتیغ غیرت ای جان بر دلم زنمرا از غیر خود پیوند بگسل
بزلف خویش قیدم کردی و هستمرا حل کردن این عقده مشکل
دل مجنون من دیوانه کردارشد اندر بند آن مسکین سلاسل
چو کوزه آب عشقت خورد آدمدر آن حالت که بودش صورت از گل
باقبال وصالت بنده یی کوکه همچون سیف فرغانیست مقبل