شمارهٔ ۳۴۰
ای که در باغ جمالست رخ تو چون گلگل تو در سخن آورد مرا چون بلبل
گر ببستان نگری ور بگلستان گذریباد بر خاک نهد پیش تو رخساره گل
نیست با عز تو در کوی تو درویشی عارهست از بند غلامی تو آزادی ذل
عشق تو تاختن آورد و مرا کرد شکارچیست عصفور که سیمرغ درو زد چنگل
عجمی وار مرا سلسله در گردن کردهندوی زلف تو ای ترک تتاری کاکل
تشنه وصل ترا چند سبو زد بر سنگطاق ابروی تو آن آب لطافت را پل
هر که بی راه بر عشق تو ره رفت او رازلف تو راه زد ای روی تو هادی سبل
تو بدین حسن در ایام فزودی فتنهمن بدین شعر در آفاق فگندم غلغل
بسخن مرد ز عشاق تو نتواند شدهمچو شاهین نشود خاد بزرین زنگل
ادبم گفت خمش باش و دگر شعر مگونتوانم که مرا شوق (تو) می گوید قل
سیف فرغانی در زمره عشاق تو نیستاسب شطرنج بمیدان نرود با دلدل