شمارهٔ ۳۳۸
مرا که در تن بی قوتست جانی خشکزعشق دیده تر دارم ودهانی خشک
ترا بمثل من ای دوست میل چون باشدکه حاصلم همه چشمی ترست وجانی خشک
زچشم بر رخم از عشق آن دو لاله ترمدام آب بقم خورده زعفرانی خشک
درو زسیل بلایی بترس اگر یابیزآب دیده من بر زمین مکانی خشک
اگر لب ودهن من (ببوسه)تر نکنیبپرسش من مسکین کم از زبانی خشک؟
بر توانگر و درویش شکر کم گویدگدا چو از در حاتم رود بنانی خشک
بآب لطف تو نانم چوتر نشد کردمهمای وار قناعت باستخوانی خشک
زخون دیده وسوز جگر چو مرغابیمنم بدام زمانی تر وزمانی خشک
زسوز عشق رخ زرد واشک رنگینمبسان آبی تر دان ونار دانی خشک
سحاب وار باشکی کنم جهانی ترچو آفتاب بتابی کنم جهانی خشک
زآه گرمم در چشمه دهان آبینماند تا بزبان تر کنم لبانی خشک
مرا بوصل خود ای میوه دل آبی دهازآنکه بر ندهد هیچ بوستانی خشک
میان زمره عشاق سیف فرغانیچو بر کناره با مست ناودانی خشک