گنج

شمارهٔ ۳۳۷

دلم ببوسه شکر خواست زآن لب چو عقیقولیک نیست مرا دولت و ترا توفیق
بکارگاه جمال تو در همی سازندسمن ببوی بنفشه شکر برنگ عقیق
مدام مستم چون ریخت ساقی جنتشراب عشق توم در دل چو جام رقیق
مراست سوی تو ای رشک ماه ذره دلیلمراست در رهت ای آفتاب سایه رفیق
در وصال طلب می کند چو ماهی آبدل صدف صفتم ای غم تو بحر عمیق
بهشت وصل بیارای و جلوه کن دیدارکز اهل رحمتم، ای هجر تو عذاب حریق
چو مرغ در قفس و همچو ماهی اندر دامهمی تپد دل تنگم درین گرفته مضیق
شکر بلعل تو نسبت همی کند خود راولی چه نسبت دردی خمر را برحیق
حدیث بنده ز تأثیر عشق نظم گرفتبآسیا چو رسد مغز گندم است دقیق
اگر چه خال و خط و زلف و روست ترکیبشدرو مجاز نباشد گرش کنی تحقیق
ز طعن کس مکن اندیشه سیف فرغانیز قطره غم نخورد هرکه شد ببحر غریق