شمارهٔ ۳۲۴
ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویشناشنوده کرده دل را واله دیدار خویش
روی تو از دیدن کونین بر بستست چشمعاشقان را بر امید وعده دیدار خویش
مهترانی کندرین حضرت غلامی کرده اندخواجگان چرخ را خوانند خدمتکار خویش
من سبک دل رادرین ره هست سربار گرانبهر راحت می نهم برآستانت بار خویش
شور تا در من فگندی عیش بر من تلخ شددفع تلخی چون کنم زین طبع شیرین کار خویش
دل ز گلزار وصالت بوی شادی چون ندیدبا غم هجرت همی سازدچو گل با خار خویش
عشق دعوی کرده بودم عاقلی بشنودو گفتتو چه مرد عشقی ای نادان بدان مقدار خویش
آن نمی بینی که همچون کام فرهادست تلخعشق بر خسرو ز شور عشق شیرین یار خویش
شاعران اشعار خود را گر بکس نسبت کنندما بسلطانی چو تو نسبت کنیم اشعار خویش
شاه بازانیم و جز بر خاک آن در کی نهیمبیضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خویش
ازسخن حظی ندارم زآنکه غافل می کندبلبلان را عشق گل از نالهای زار خویش
بود دل بیمار و چون عشقت درو تأثیر کردمن بدردش دفع کردم مرگ از بیمار خویش
بوستان پر گلی و ز سیف فرغانی مدامگل نگهداری و داری خار بر دیوار خویش