شمارهٔ ۳۲۵
عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویشدل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش
چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتماوندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش
دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفتما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنندسکه سودای بر روی چون دینار خویش
خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوارکام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش
همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زدآن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش
تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیمتو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش
در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشتهر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش
بلبل جان بی گل روی تو افغان می کندهمچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش
هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گلهر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش
سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوستگر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش