شمارهٔ ۳۲۳
سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویشازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش
بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشمچو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش
بود بآب دهانش نیاز و خاک درشمرا برای لب خشک و دیده تر خویش
مرا قلاده امید کرد در گردنزبس که همچو سگانم بداشت بر در خویش
ز بهر بوسه پایش که دست می ندهدمرا بسی بسخن دفع کرد از سر خویش
دهانم ار بلب او رسد چه غم باشدازآنکه طوطی خود پرورد بشکر خویش
دهد بنرخ سفال شکسته سیم درستکسی که سکه مهرش نگاشت بر زر خویش
خبر نداشت ز خوبی خویش تا اکنونکه شد بمیل من آگه ز حسن منظر خویش
ببوستان شد و لایق ندید ریحان رابخادمی خط و زلف همچو عنبر خویش
اگر فدای تو کردند هرکسی مالیبزر و سیم نمودند جمله جوهر خویش
چو مال نیست مرا جان همی دهم بپذیرکه شرمسارم ازین تحفه محقر خویش
بسان سعدی راضی است سیف فرغانیگرش قبول کنی ور برانی از بر خویش