گنج

شمارهٔ ۳۲۲

منم امروز دور از مشرب خویشبسر پویان بسوی مطلب خویش
بلعلت تشنه شد آب روانمرها کن تشنه را در مشرب خویش
تو خورشیدی و من بی نور رویتچنین تا کی بروز آرم شب خویش
ز شوق ار بر دهانت می نهم لبنه لعل تو همی بوسم لب خویش
چنانم متحد با تو که در توهمی یابم حرارت از تب خویش
تو با این حسن اگرچه دین نداریامام عصری اندر مذهب خویش
ترا از دوستی خواهم که چون جانکنم پیراهنی از قالب خویش
مرا خود از سر غفلت خبر نیستکه دارم پای تو در جورب خویش
غم تو قوت من شد کسبم اینستحلالی می خورم از مکسب خویش
بیا و از رقیب خود میندیشفلک را نیست بیم از عقرب خویش
من از درد تو ای درمان دلهابیارب آمدم از یارب خویش
بدین طالع ندانم از که نالمز ماه دوست یا از کوکب خویش
درین ره سیف فرغانی فروماندچنین تا کی دواند مرکب خویش