گنج

شمارهٔ ۳۲

ای سعادت زپی زینت و زیبایی رابافته بر قد تو کسوت رعنایی را
عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دلشوق از خانه به در کرد شکیبایی را
گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمستکآب چشمم بکشد آتش بینایی را
ذره ها گر همه خورشید شود بی رویتنبود روز و شب عاشق سودایی را
من شوریده سر کوی ترا ترک کنمگر مگس ترک کند صحبت حلوایی را
در دهان طمعم چون ترشی کند کندلب شیرین تو دندان شکر خایی را
دهن تنگ تو چون ذره در سایه نهاننفی کرده است زخود تهمت پیدایی را
صبر با غمزه غارتگرت افگند سپردفع شمشیر کند لشکر یغمایی را
هوس نرگس شیر افگن تو در کویتبا سگان انس دهد آهوی صحرایی را
بهر تو گوهر دین ترک همی باید کردزآنکه تو خاک شماری زر دنیایی را
سعدی ار شعر من و حسن تو دیدی گفتیغایت اینست جمال و سخن آرایی را
سیف فرغانی چون شمع خیالش با تستچه غم ار روز نباشد شب تنهایی را
مرد نادان زغم آسوده بود چون کودکخیز و چون تخته بشو دفتر دانایی را