شمارهٔ ۳۳
الا ای غمت شادی جان ماتویی راحت جان پژمان ما
دلی کو جهانیست بردی، بروچه افتاده یی در پی جان ما
پری رویی از مردمت باک نیستزدیوان نترسد سلیمان ما
غم تو چو کرد ازدل ما حرمچو کعبه شریفست ارکان ما
چو از مشرب عشقت آبی خوریمزدنیا بریده شود نان ما
چرا ما زمردم گدایی کنیمجهان سر بسر ملک سلطان ما
همین بخت واقبال مارا بس استکه ما آن اوییم و اوآن ما
نگیریم چون عنکبوتان مگسکه عنقا شکارند مرغان ما
صبا چون گلی را گریبان گشودبخاری درآویخت دامان ما
ندانم که بی اینچنین خار وگلبدست که بودی گریبان ما
ننالم زفرقت اگر روز وصلبرآید ز شبهای هجران ما
چو یوسف به یعقوب خواهد رسیدسرورست در بیت احزان ما
زسر سیف فرغان بیا گوی کنچو پا درنهادی بمیدان ما