شمارهٔ ۳۱
ای به دل کرده آشنایی رابرگزیده ز ما جدایی را
خوی تیز ازبرای آن نبودکه ببرند آشنایی را
در فراقت چو مرغ محبوسمکه تصور کند رهایی را
مژه در خون چو دست قصابستبیتو مر دیده سنایی را
شمع رخساره تو میطلبمهمچو پروانه روشنایی را
آفتابی و بیتو نوری نیستذرهای این دل هوایی را
عندلیبم بجان همی جویمبرگ گل دفع بینوایی را
بیجمالت چو سیف فرغانیترک کردم سخنسرایی را
چاره کارها بجستم و دیدچاره وصل است بیشمایی را