گنج

شمارهٔ ۳۱۹

زهی از جمال تو گشته جهان خوشرخت همچو مه خوب وتن همچو جان خوش
کسی کو بهر جای خوش نیست با تومبادا برو هیچ جا در جهان خوش
من از ناخوشی فراق تو خستهتو در خلوت وصل با دیگران خوش
زتلخی غمهای شیرین گوارتدل عاشقان چون زحلوا دهان خوش
همی دار با عاشقان زآنکه داریچوگل روی نیکو چو بلبل زبان خوش
نه عاشق بود کش بخوردن نباشدغم عشق تو همچو در قحط نان خوش
بدنیای دون غافل از کار عشقتچو گربه زموش وسگ از استخوان خوش
چو گربه درین خانه گر ره بیایمچو سگ جای سازم برین آستان خوش
که هر ذره یی بر زمین در توچو خورشید وماهند بر آسمان خوش
ایا دوزخ تو تویی گرتو خواهیکه وقتت چو جنت بود جاودان خوش
بترک دو عالم نمازی نیت کندر دوست را همچو قرآن بخوان خوش
کسی را که مقصود دیدار باشدسرش نیست با حور ودل با جنان خوش
نگر سیف فرغانیا تا نباشیببازی درین کوی چون کودکان خوش