گنج

شمارهٔ ۳۲۰

زهی از زلف تو جان حلقه در گوشسماع قول تو ناید ز هر گوش
زدیدار تو ما را پر گهر چشمزگفتار تو مارا پر شکر گوش
گهر در آستین باید نه در چشمشکر اندر دهان باید نه در گوش
پی دیدار و گفتار تو دایمز رویم چشم می باید ز سر گوش
تو شیر اندام آهو چشم دادیمن بیدار دل را خواب خرگوش
سخن گویی و رو در پرده داریهمه بی بهره اند از تو مگر گوش
ز رویت دیده هر شوخ چشمیچنان محروم بادا کز نظر گوش
زاشعار سبک رو خامه منگران شد عالمی را از گهر گوش
زمن این شعر دارد چشم بد دورمگس را ندهمی از روی خرگوش
بشعر خشک وصلش داشتم چشمنکرد آن نکته را آن خوش پسر گوش
مرا اندر نظر ناورد وآنگاهنکرد از طبع خشک این شعر تر گوش
چو زین معنیش پرسیدم بمن گفتنشاید خاک در چشم آب در گوش
وگرچه نزد من نظم تو درستکجا بی زر توانش بست بر گوش
بوصفت سیف فرغانی بیاراستجهانی را بمروارید و زر گوش