شمارهٔ ۳۱۸
ای بت پسته دهن وقت تو چون نامت خوشعیش تلخ من ازآن چشم چو بادامت خوش
بگل روی خود ایام مرا خوش کردیباد چون موسم گل جمله ایامت خوش
می کنم ناله زعشق تو چو بلبل که مراهمچو اندام گل آمد گل اندامت خوش
با رهی گربکنی سرکشی و نازت خوبدر سماع ار بروی جنبش وآرامت خوش
دوش بخت من شوریده درآمد از خوابمژده یی داد بمن راست چوپیغامت خوش
کز می عشق اگر چند دهانت تلخ استعاقبت همچو لب خویش کند کامت خوش
گرچه در عشق بسی رنج کشیدی زآغازرو که چون قصه یوسف شود انجامت خوش
بود باید زبرای شب وصلش امروزبا غم هجر وی ای خواجه بناکامت خوش
ای زانعام تو خلقی شده بی اندیشهچند باشیم باندیشه انعامت خوش
سیف فرغانی از ذکر تو ایام مرامی کند همچو دل خویش بدشنامت خوش