گنج

شمارهٔ ۳۱۷

چون ازآن موسم کز وگرددجهان را وقت خوشو زگل ولاله شود پیر وجوان را وقت خوش
عامیان را وقت خوش (چون) شاهد گل رخ نمودروی بنما تا شود مر عاشقان را وقت خوش
از سرود ورود اگر خوش دل شوند اصحاب لهوجز بیادت کی شود صاحب دلان را وقت خوش
ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازدیدار تودر تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش
پای خواهم کوفت زین پس ازسماع نام دوستبرزمین زآن سان که گردد آسمان را وقت خوش
ازسر حال ار بجنباند سری درویش اوگردد از تأثیر آن کون و مکان را وقت خوش
بخت راگفتم مدد کن تا بگویم یک غزلکز سماعش گردد این سرو روان را وقت خوش
کزلب شیرین او وز خنده چون شکرشزاهدان رارو ترش شد عارفان را وقت خوش
عاشقان را شور حاصل شد چو جانان رقص کردآسمان زد چرخ وشد مر اختران را وقت خوش
سیف فرغانی زشعرت عامیان را بهره نیستکی کند بانگ جرس مر کاروان را وقت خوش
گرچه استاد از کلام الله کند تعلیمشانجز ببازی کی شود مر کودکان را وقت خوش