گنج

شمارهٔ ۳۱۶

ای خریداران رویت عاشقان جان فروششور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدنبا رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخنچون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش
آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاستگر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش
بس عجب سریست سر عشق کز آثار اونی توان کردن حکایت نی توان بودن خموش
در دلم از عشق تو صد درد و می گویی منالمی نهی بر آتشم چون دیگ و می گویی مجوش
شهد اندر نان و مسکین را همی گویی مخورزهر اندر آب و عاشق را همی گویی بنوش
پایم اندر بند می آری (و می گویی) برواستطاعت باز می گیری و می گویی بکوش
بار عشقت را که نگرفت آسمان بر پشت خودمن زمین وارش چو که تا چند بردارم بدوش
عشق می گوید بجانان جان بده گر عاشقیهرچه او گوید بدل باید شنودن نی بگوش
مست عشق تو بروز حشر گردد هوشیارهر که شب می خورده باشد بامداد آید بهوش
از هوای تست دایم جان مادر اضطرابباد می آرد نه آتش آب دریا را بجوش
بر امید وعده فردا که روز وصل تسترقصها کردیم دی و شورها کردیم دوش
زاهدی کز خمر عشق تو همی کرد اجتنابگرچه پرآب انابت بود، بشکستم سبوش
روح با چندان خرد سودایی آن روی خوبعقل با چندین ادب دیوانه زنجیر موش
سیف فرغانی ترا عاشق نشاید گفت ازآنکجان فروشانند عشاق و تویی جانان فروش