شمارهٔ ۳۱۵
چو شدبخنده شکر بار پسته دهنششد آب لطف روان از لب چه ذقنش
ازآنش آب دهن چون جلاب شیرینستکه هست همچو شکر مغز پسته دهنش
گشاده شست جفا ابروی کمان شکلشکشیده تیر مژه نرگس سپه شکنش
کمان ابروی او تیر غمزه یی نزندکه دل نگیرد همچون هدف بخویشتنش
برآفتاب کجا سایه افگند هرگزمهی که مطلع حسنست جیب پیرهنش
برهنه گر شود آب روان جان بینیچو در پیاله شراب از قرابه بدنش
چو زیر برگ بنفشه گل سپید بودبزیر موی چو شعر سیه حریر تنش
بزیر هر شکنش عنبرست خرواریکه باربند عبیرست زلف چون رسنش
میان آتش شوقند و آب دیده هنوزبزیر خاک شهیدان سوخته کفنش
مرا که در طلبش خضروار می گشتمچوآب حیوان ناگاه بود یافتنش
کجا رسم زلب او ببوسه یی چو دمی(رها نمی کند ایام درکنار منش)