گنج

شمارهٔ ۳۱۴

آن دلارامی که آرامی نباشد با منشکرد شام عاشقان چون صبح روی روشنش
آستین از رو چو برگیرد ترا روشن شودکآفتاب حسن دارد مطلع از پیراهنش
زآن بحبل شعله خود همچو دلو از چاه آبروز و شب بر می کشد خورشید نور از روزنش
از گریبانش گلستان می برآید عیب نیستعاشقی گر همچو خار آویزد اندر دامنش
جامه بر خود می درم چون غنچه زآن دلبر که هستخرمنی گل در قبا و عالمی جان در تنش
گر ز من بستد دلی آن دوست باطل جوی نیستزآنکه گر صد جان خوهد حقی است واجب بر منش
در کمان ابرو آورد و بسوی من فگندیار آهو چشم تیر غمزه شیر افگنش
داشت پیش آتش رویش فتیلی از نظرزآن چراغ دیده را از آب و خون شد روغنش
باد با تو چون شبی گر سوی بستان بگذردهمچو بلبل در نوا آید زبان سوسنش
خسروان او را غلامند این زمان در ملک رومهمچو شیرین صد کنیزک عاشق اندر ارمنش
بر امید وصل او چون سیف فرغانی که دیدطوطیی اندر قفس یا بلبلی در گلشنش