شمارهٔ ۳۱۳
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنشماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمیدست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرشگر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفتحال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیانگر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش
زآرزوی او همی خواهد که همچون ماهتابافتد از بام فلک خورشید اندر روزنش
وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کننددست او در گردنم یا خون من در گردنش
با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبانیا بجای خویش بنشان یا ز بستان برکنش
دامن دلهای ما پر خار انده کرد بازآنکه هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهای مرازآفتاب روی او چون روز گردد روشنش
سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشتای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش