گنج

شمارهٔ ۳۱۲

آنچه ز توست حال من گفت نمی‌توانمشچون تو به من نمی‌رسی من به تو چون رسانمش
هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کندهرچه به من رسد ز تو دولت خویش دانمش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر توگر شکری رسد به من همچو مگس برانمش
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمشرنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش
ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تواسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش
تیر که از کمان تو در طرفی روان شودبرکنم از نشانه و در دل خود نشانمش
مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهدخون دلی که همچو اشک از مژه می‌چکانمش
دل به تو داده‌ام ولی باز درین ترددمتا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش
سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند مرادست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش