گنج

شمارهٔ ۳۱۱

دلستانی که بجان نیست امان از چشمششد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش
دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزهزخم خورده دل صاحب نظران از چشمش
هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شدگر همه نور بصر بود بران از چشمش
ببراتی که ندارد دل خلقی بستدنرگس تازه که آورد نشان از چشمش
دل بخونابه اشک از مژه پیدا آوردآنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش
نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهاربده انصافم و دادم بستان از چشمش
هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جانخون دل باز گرفتن نتوان از چشمش
همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هستروی بر خاک درو آب روان از چشمش
هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریختآب در صورت خون بر سر نان از چشمش
هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیندزآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش
سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازوعیب از دیده خود دان و مدان از چشمش