شمارهٔ ۳۱۰
ترکیست یار من که نداند کس از گلشاو تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شودزآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندیدچندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او ز زندگانی چون سیر گشته امزآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
او شاه بیت نظم جهانست زینهارجز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر مناندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله راگیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش
او زیور عروس جمال خودست و نیستبهر مزید حسن بزیور تجملش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافتبر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه یی شود که نیاید بهوش بازهر عاقلی که دید بمستی شمایلش
جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بودبا او تقرب من و با من تفضلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راندرختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش
با گلستان چهره او فارغست سیفاز بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش