شمارهٔ ۳۰۶
گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارشجان نو داد بمن صورت معنی دارش
بنگر آن دایره روی و برو نقطه خالدست تقدیر بصد لطف زده پرگارش
بوستانیست که قدر شکر و گل بشکستناردان لب و رخساره چون گلنارش
ملک خسرو برود در هوس بندگیشآب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش
نقد جان رفت درین کار خریدارش رابرو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش
از پی نصرت سلطان جمالش جمعستلشکر حسن بزیر علم دستارش
تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندیکام شیرین نکنی از لب شکربارش
عشق دردیست که چون کرد کسی را بیمارگر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش
لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفتکآب بر وی گذرد محو کند آثارش
آنچه داری بکف و آنچه نداری جز دوستگر نیاید مطلب ور برود بگذارش
سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلانمرده یی باشی اگر جان ندهی در کارش