گنج

شمارهٔ ۳۰۷

دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرشرخ او آیتی در حسن و نور قدس تفسیرش
چو دست عشق او گیرد کمان حکم در قبضهنه مردی گر برو داری که برجز تو رسد تیرش
چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش رااگر از حلقه مایی بده گردن بزنجیرش
رضیع مادر فطرت که دارد در دهان پستانبقای جاودان یابد اگر زآن لب بود شیرش
کسی کز آتش شوقش ندارد شمع دل زندههم از روغن شود کشته چراغ دولت پیرش
بچندین سعی همچون مال آن شادی جانها رااگر روزی بدست آری برو چون غم بدل گیرش
ایا شیرین بنیکویی ببخت شور من گوییشب وصل تو خوابی بود و روز هجر تعبیرش
اگر عاصی بمحشر در شفیع از روی تو سازدکرم را بعد از آن نبود سخن در عفو تقصیرش
شراب عشق در دادی و من چون چشم مخمورتخرابیها کنم زین پس که مستم کرد تأثیرش
بتدبیر خرد گفتم مگر حل گردد این مشکلدگر بر ریسمان ما گره زد دست تدبیرش
برای مخزن شاهیش مسکین سیف فرغانیندارد زر ولی دارد مسی از بهر اکسیرش