شمارهٔ ۳۰۵
دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارششبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش
بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی رویکه دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش
گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگشقدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش
ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین راکه لعل او در آمیزد شکر با آب گفتارش
بدم جان پرورست آن تن که می بوسد بهر وقتشبملک اسکندرست آنکس که می نوشد خضروارش
بجان بوسی همی خواهند مشتاقان ازو ای دلبرو زو بوسه اکنون خر که کاسد گشت بازارش
علاج جان رنجورست در خط دل آشوبشمزاج آب حیوانست در لعل شکربارش
ز قوت جان بود ایمن شهید تیر مژگانشز مرگ دل بود فارغ سقیم چشم بیمارش
نوا کمتر زن ای بلبل که شد بازار حسن گلشکسته از گل حسنی که روی اوست گلزارش
از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیدهگرم از دیده خون دل بریزد چشم خون خوارش
ز عشقت همچو فرهادست مسکین سیف فرغانیکه شور اندر جهان انداخت شیرینی اشعارش