گنج

شمارهٔ ۳۰۴

قند خجل می شود از لب چون شکرشقوت دل می دهد بوسه جان پرورش
زهر غمش می خورم بوک بشیرین لبانکام دلم خوش کند پسته پر شکرش
لذت قند ونبات چاشنیی از لبشچشمه آب حیات رشحه لعل ترش
از دهنش قند ریخت لعل شکر بار اودر قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش
دل شده را قوت جان از لب لعل ویستهرکه بهشتی بود آب دهد کوثرش
پرده زرخ برگرفت دوش شبم روز کردمعنی خورشید داشت صورت مه پیکرش
از کله واز قبا هست برون یار مایار شما خرگهیست خیمه بود چادرش
در بر او دیگری می خورد آب حیاتما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش
دعوی عشق تو کرد سیف وبتو جان دادگرچه نگوید دروغ هیچ مکن باورش