گنج

شمارهٔ ۳۰۰

ای ز شیرینی شده دام مگسشکری فرما بانعام مگس
همچو من خلقی گرفتار تواندزآنکه شیرینی بود دام مگس
عاشقان را بی لبت آرام نیستبی شکر چون باشد آرام مگس
هر زمانم از تو چیزی آرزوستای شکر چونی زابرام مگس
از تو اکرامی همی دارم طمعخود شکر کی کرد اکرام مگس
هست بر لعل لبت اقدام منهمچو بر شیرینی اقدام مگس
وقت ما خوش بود چون صبح خروسبی تو ناخوش گشت چون شام مگس
در زمان ما نباشی بی رقیبباد زن داری بهنگام مگس
هست اندر کاسه و خوان کسانهمچو گربه پخته و خام مگس
ای رقیب آستین افشان بروتا شکر شیرین کند کام مگس
او بشکر خوردن اندر بسته دلتو گشاده لب بدشنام مگس
از تو همرنگی نشاید چشم داشتهمچو یکرنگی زاندام مگس
کاشکی غایب شدی شکرفروشتا شکر بگزاردی وام مگس