شمارهٔ ۲۹۹
ایا بحسن چو شیرین بملک چون پرویزقد تو سرو روانست و سرو تو گل ریز
بروزگار تو جز عاشقی کنم نسزدبعهد خسرو چون کار خر کند شبدیز
اگر ز لعل تو مستان عشق نقل خوهندبخنده لب بگشا و شکر ز پسته بریز
بزیر پای میاور چو خاک و برمگذرمرا که نیست به جز دامن تو دست آویز
گرم بتیغ برانی ز پیش تو نرومنه من ز تو نه ز حلوا کند مگس پرهیز
من شکسته گر از تو جفا کشم چه عجبنه دست دفع بلا دارم و نه پای گریز
کسی کز آتش عشق تو گرم گشت دلشاز آب گرد برآرد بآه دردآمیز
بعهد حسن تو شد زنده سیف فرغانیکه مرده خفته نماند بروز رستاخیز
از آن زمان که چو فرهاد بر تو عاشق شدچو وجد گفته شیرین اوست شورانگیز