شمارهٔ ۲۹۸
دلبرا من از شراب عشق مخمورم هنوزچون بوصلم وعده دادی از چه مهجورم هنوز
در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراستآنکه از پس بود پیش افتاد ومن دورم هنوز
ای حبیب من مدد فرما که اندر ره عدوستوی طبیب من علاجم کن که رنجورم هنوز
این زمان تدبیر کارم کن که هستم در حیاتوین زمان بر من تجلی کن که برطورم هنوز
آنکه با بلبل چو گل با من درین باغ آمدستشیره او می شد وغوره است انگورم هنوز
نحل استعداد هر کس خانه خود پر زشهدکرده ومن طالب گل همچو زنبورم هنوز
زآتش عشقت که دل را در جوانی زنده داشتبرف پیری بر سرم بنشست ومحرورم هنوز
هرگز از معجون پند این درد ساکن کی شودچون بلا در می کنی در قرص کافورم هنوز
بر هلال حال من خورشید مهرت چون بتافتبدر خواهم شد که افزون می شود نورم هنوز
مرده هجرم بوصلم زنده خواهی کرد بازمن درین خاک از برای نفخ آن صورم هنوز
منشی دولت مرا منشور وصلت تازه کردبر درت موقوف توقیع است منشورم هنوز
چون صدف بهر تو دل در سینه پنهان داشتستسلک نظم چون در و لؤلوی منثورم هنوز
سیف فرغانی زبهر من بدست لطف خویشدوست در نگشاد ومن در بند دستورم هنوز