گنج

شمارهٔ ۲۹۷

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوزعشق تو چون آتش وفراق تو جان سوز
شوق لقاء تو باده طرب انگیزعشق جمال تو آتشی است جهان سوز
دردل مجنون چه سوز بود زلیلیهست مرااز تو ای نگار همان سوز
خلق جهان مختلف شدند نگاراپرده برانداز ازآن یقین گمان سوز
کرد سیه دل مرا بدود ملامتعقل که چون هیزم تراست گران سوز
رو غم آن ماه رو مخور که نداردهر دهنی تاب آن طعام دهان سوز
در ره سودای او مباش کم از شمعگرنکشندت برو بمیر درآن سوز
با که توان گفت سر عشق چو با خوددم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز
در سخن ارگرم گشت سیف ازآن گشتتا بدلی درفتد ازین سخنان سوز