شمارهٔ ۲۹۰
ای دل ارزنده بعشقی منت جان برمگیرهمچو مردان ترک کن دل را زجانان برمگیر
عشق چون در دل بود جان و جهان را ترک کنآب حیوان زاد داری بهر ره نان بر مگیر
گر نعیم هر دو عالم یا بی اندر آستینجمع کن در دامن ترک وبیفشان بر مگیر
دوست گر از لعل خود حلوای رنگینت دهددست را انگشت بشکن جز بدندان بر مگیر
زمزم اندر جنب کعبه تا بسر پر بهر تستدر رهش گر تشنه گردی آب حیوان برمگیر
مرکب خاص است جان بر درگه سلطان عشقطوقش از گردن میفگن داغش ازران برمگیر
توچو سلطانی بدولت کار سرهنگان مکنتو سلیمانی بر تبت بار دیوان برمگیر
اندر آن میدان که بینی تیر باران بلاچون تو در جوشن گریزی تیغ مردان برمگیر
با وجود نازپرور دلق درویشی مپوشبر سری کش تاج نبود چتر سلطان برمگیر
تا برآن ماه خندان آب رو حاصل کنیهر شبی ازخاک کویش چشم گریان برمگیر
پیر گشتی باده غفلت جوانانه منوشنیمه شهر صیام از ماه شعبان برمگیر
ای توانگر ما گدایانیم اندر کوی توخوان لطف خود زپیش ما گدایان برمگیر
تا درین ره ذره یی ازمن مرا باقی بودسایه ازکار من ای خورشید تابان برمگیر
سیف فرغانی چو در دستت فتد درج سخنمهر سلطانیست بروی جز بفرمان برمگیر
خرمن مه را اگر گردون که واختر جوستتو برو بگذر چو باد ودانه یی زآن برمگیر