شمارهٔ ۲۸۹
ای دل وجانم شده سلطان عشقت را سریراز چنان سلطان بود این مملکت را ناگزیر
در سرم سودای تو چون آفتابی بر فلکدر دلم اندوه تو چون پادشاهی بر سریر
چون توانگر سیر باشد بر سر کویت گداوز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسیر
برسر کویت زعشق روی تو در پای توگر کسی را همچو من افتاده بینی دست گیر
کدیه اندر کوی تو من بی نوا را کی رسدزآنکه افریدون سزد چون تو توانگر را فقیر
می نهندش بر طبق با سیب وبا نارنج اگرآبی پشمین قبا را نیست پیراهن حریر
خلعت عشقت بمن اولی که مردم چون پیازده قبا دارند ومن یک پیرهن دارم چوسیر
ترک سیم وزر کنم تا مشتغل باشم بتوتحفه جان وسر کنم گر عشق نشمارد حقیر
من نمیرم تا ابد زیرا زشادی وطربجان نو یابد تنم هر گه مرا گویی بمیر
مشک وعنبر گو معطر کن دماغ دیگرانزآنکه بی زلفت مشامم رنجه میدارد عبیر
سایه همت نیفتد بر زمین وآسمانهر کرا طالع شود خورشید مهرت در ضمیر
در هوای توچو شهدم نوش جان پرور شودنیش پیکان فعل زنبوری که پر دارد چو تیر
نزد آن کش آتش عشقست در کانون دلآب حیوانست بی قیمت چو یخ در زمهریر
وصف ماه روی تو هرگز نگوید همچو منانوری گر آفتاب وگر فلک باشد اثیر
سیف فرغانی چو سعدی شاید ار گوید بدوست(فتنه ام بر زلف وبالای تو ای بدر منیر)